|
ترس از تنهایی |
|
دلتنگی های من |
هی سوأل و هی سوأل
هی دلم لبریز تفسیر محال
هی خیالم رنگ رنگ از یاد تو
هی دلم در انتظار لحظۀ دیدار تو
هی بهانه از نبودنهای تو
هی هراسانم فراموشم کنی
چون چراغی،
با طلوع صبح خاموشم کنی
هی تنم میلرزد اینجا نیستی
سردم است و
فکر سرما نیستی
هی تو میخندی به رویاهای من
کی تو باور میکنی شکل محبتهای من
هی تو عشقی،
من تمنایی خموش
می بری از یاد من هی عقل و هوش
هی به قلبم هی نزن آرام من
باش تا باشم کنارت
عشق بی پروای من
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:23 توسط سپیده |
قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد…
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:22 توسط سپیده |
قلمت را بردار
بنویس از همه خوبیها زندگی ، عشق ، امید
و هر آن چیزکه بر روی زمین زیبا هست
گل مریم ، گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند
از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد
قلمت را بردار،روی کاغذ بنویس
زندگی با همه تلخی ها شیرین است.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 19:31 توسط سپیده |
جهان بزرگ است و زندگی مرموز ...
تا به حال فكرش را كردهای
حتی « تو » تویی كه نمیشناسمت !
شاید روزگاری دور ،همه چیزم شوی..!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 19:29 توسط سپیده |
چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم به روزگار خودم جای گریه می خندم
چه ساده ام که پس از این هزار و هجده سال هنوز هم به قراری که بسته ای بندم:
که می رسیّ و برای همیشه می مانی و می دهی به نفس های خسته ام جانی
به انتهای خودم می رسم به این بن بست همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این است
همیشه آخر هر اتفاق می بازم برنده باشی اگر،من به باخت می نازم
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 19:28 توسط سپیده |
باز دلم تنگ است باز چشمانم باران می طلبد آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده !باز من تنهایم و در این سكوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی كند دل من باز كوچك شده !برای آنكه نمیدانم كیست ...ولی غیبتش مرا می آزارد !من خودم را گم كرده ام...! كجا...؟ این را دیگر نمیدانم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 20:51 توسط سپیده |
دل عاشق دل تنهای مرا بشناسد
حجم خاکستری غربت تنهایی من
یک نفر نیست که دنیای مرابشناسد
یک نفر نیست که از خامشی چشمانم
شب یلدای غزلهای مرا بشناسد
سفر عشق به ابادی خاموش دلم
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد
یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی
غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد
یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک
طلب عشق و تمنای مرا بشناسد
دلم اویخته از دار پریشانی ها
یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 20:49 توسط سپیده |
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم ، دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین, شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:58 توسط سپیده |
حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم کم که نه، هرروز کم کم می خوریم!! آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند ! خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ! از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم میزدند ! سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد ، داد شد!! عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است ، مرتد می شوم خوب اگر این است ، من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم, دیگر مسلمانی بس است
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:6 توسط سپیده |
تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 18:19 توسط سپیده |